|
يادت هست نيمكت چوبي پارك يادت هست پرسيدي چاي يا بستني ومن در چشمانم التماس موج مي زد التماس ماندنت كه تو نخواندي كتاب دلي را كه به تمام زبان دنيا ترجمه شده بود امروز بهار آمده و تو نيستي و من لبريز ترانه ي آمدنت نشسته ام مي دانم نمي آيي مي دانم در پاييز زندگيت خزاني دور گشته اي ديروز كه رفتي من در استمرار ماندنت نشستم و امروز اگر نيايي در التزام نيامدنت خواهم گريست... + یکشنبه یازدهم فروردین 1387 11:34 نگارنده ستایش نرگسی |
قطار بود و سكوت مرگبار شب كه ... بر روی ريلهاي آشفته سنگيني غم مرا به دوش مي كشيد. و باران شب آرزوهای نیلی مرا به مرداب می سپرد... + پنجشنبه هشتم فروردین 1387 16:49 نگارنده ستایش نرگسی |
بنفشه هاي يادم را براي بودنت قرباني مي كنم مي خواهم بماني روزهاست خواستم بگويم دوستت دارم و لحظه ها را با تو كه همخون مني در آغوش بگيرم سال نو با غم تو آغاز شد و تنها دعاي ورد زبانم وجود تو بود دلواپس شکوفه هاي آرزويت هستم
برايت لبخندها مي زنم و در باران اشكم ترا مي بينم كه همدمم بودي و تنهايي و غربتم در آغوش نگاه تو مرا آرامشي غريب بود مي خواهم بماني مي خواهم بماني و شكفتن نوگل زيبايت را
به تماشا بنشینی
مهربانم چگونه بگويم
از اندوهت قلبم پژمرده مي شود چگونه بگويم
در اين لحظات كه کنارت بودم چه اشكها كه نريختم تو نمي داني وقتي به چشمان مهربانت مي نگرم غمهاي دلم از يادم مي روند مهربانم بمان بگو كه مي ماني خسته ام و تنها به مادر گفتم غمت قلبم را مي آزارد و رنجوري تنت
، تنهاييم را دو چندان مي كند نازنينم
در تحويل سال دست دلم را گرفتم و بر تنش لباس
دعاي شفاي تو پوشاندم كه باشي و زندگي كني دوستت دارم دوستت دارم... + دوشنبه پنجم فروردین 1387 23:5 نگارنده ستایش نرگسی |
شبنم باران عشق چگونه مي توان بي بهار زيست در دوچشم آسماني بهار نگاه من به يك طراوت دوباره است چشم من به يك نگاه تو مهربان! پر از گلايه است من بهار را بهار مي نامم زان كه قلب تو پر از خزان يك جدايي است من آسمانيم مرا به نام دوست ،غزل كن ترانه ساز يك تبسم غريب.. ببين بهار مي رسد در اين تلاطم خزانيت بهار شو ! شكوفه هاي سيب براي قبله گاه سبز باورت بهاريند..... + شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 10:1 نگارنده ستایش نرگسی |
در بود و نبود شب هاي تنهايي محبتت مرا كه هرگز عطر بودنت را به مشام جانم نسپرده اي مدهوش مي كند ستايش مي كنم آسمان نگاه مهربانت را و رفتن معراج گونه ات مي دانم كه نگفته هاي مرا از زبان فرشتگان مقربت نيك مي داني به ستاره ها بگو در سوگ رفتنتان قلبم را به تسلي مهتاب مهمان كنند بگو سبزي نگاهت قلب رنجور از زيستنم را آرامش دهد دلم مي خواست برايت ساعتها مي گريستم ولي ولي تو بزرگوار تر از آني كه اشك چشمان من قابل باشد**** يا ضامن آهو غربت زيستنت از غربت چشمهاي من حكايت مي كند من نگاهم را هر گاه كه قلبم از تردی باران مي شكند به ضريح چشمان تو مي بندم تا از يكتاي هستي شعور زيستن برايم طلب كني يا رضا (ع) دوستت دارم و هر بار كه مشهدت بر يادم شكوفه باران مي شود به ياد بودنت نبودنت را گريه مي كنم **** + یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 18:44 نگارنده ستایش نرگسی |
كاش باران بيايد و بشويد دل غمگين مرا + جمعه دهم اسفند 1386 0:14 نگارنده ستایش نرگسی |
در لابه لای چشمهای بارانی من غمی خانه دارد که ژاله وار به ترنم یک ترانه می بارد غمم را گر به باران نشویم چه کنم؟ آن چند قدمی که گفتم تا محرم رفت حال می گویم تا اربعین چند قدم فاصله مانده ای بانو!... اسطوره ی تنهایی ! من مقابل غمت چه ناچیزم و غمم که سینه ام می فشارد در مقابل قلب زخم دیده ات چه بیرنگ.... + دوشنبه ششم اسفند 1386 17:2 نگارنده ستایش نرگسی |
شب مهتابي آرام يادت تمام زخمهاي بسته وا كرد تو آن روزي كه من عاشق نبودم! براي چشمهاي بي سرشكم غزل ها ي بهاری مي سرودي و من خرسند بودم غافل اما ! كه در يك سنگلاخ خسته ي درد بياد آن غزل ها كه سرودي سرشك از ديدگان خود ببارم تو رفتي و غمت بر جاي ماندست + جمعه سوم اسفند 1386 23:36 نگارنده ستایش نرگسی |
سفر کرده بودم در لابه لای صخره ی
دلم هواي دلتنگي تو را دارد
+ سه شنبه سی ام بهمن 1386 11:11 نگارنده ستایش نرگسی |
اي روح تو در جانم دميده در قبله گاه روشن عشق گفتم : نمازم را بخوانم گفتي كه بايد وضوي عشق گيري گفتم كه از نقش آفرين اين ياد دارم كز عشق سازم من وضويي پرواز را تا بي نهايت قبله سازم تا ياربم يك كهكشان بر من ببخشد انديشه را تا دورها پرواز دادم چشم سياه زندگي را بر تكه ي الماس ايمان آب دادم صيقل زدم الماس ايمان را به مهتاب تا طرح زيباي غزل را آفريدم مژگان چشمت روشني بخش نگاهم اي روح عاشق من تو را در جام ديدم در شعله ي مهتابي يك عشق آرام اي جان عاشق من تو را در خواب ديدم زيبايي رخسار تو را در بند كردم چشم و دل وحشي كشت را من كشيدم خورشيدها از روح پر مهر نگاهت من عاريه از ابريشم مهتاب كردم عطر نفسهاي تو را تكرار كردم تا از غم فرداي ياران رسته باشم نيلوفر چشم تو را من خار كردم من بيقرار لطف بي حد تو بودم تا آنكه شب را با غمت هم قصه كردم با سرخي لبهاي شقايق روح تو را اي نازنين من رنگ كردم من شهر مهتاب زمين را خوب ديدم تا آن زماني را كه با تو يار بودم بر زير پايت فرشي از مهر بر سايبانت ابري از عشق اي نازنين من عشق را افسانه ديدم بر مرمر عشقم كه زنگ پاك صلح است من روي چون ماه تو را ترسيم كردم من اين همه گفتم وليكن قصه آن است من مي توانم رو به قلبت قبله سازم قلبي كه خود عاشق ترين قلب زمين است قلبي كه جانم در ره عشقش رهين است بگذار در تو به آرامش بگريم بگذار در مهر تو من غرق كردم آنگه بياد با تو بودن قبل از نيايش با روح تو وضوي عشق گيرم. "الهام گرفته از اوزان اشعار معاصر" + پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 15:35 نگارنده ستایش نرگسی |
كنار تبسم زيباي تو آرام گرفته بودم كه صدايي آرامشم را بر هم زد تو در آيينه زاييده شده بودي ومن فريادي بودم كه از سكوت جوانه مي زدم مرا به سجده فرا خواندي ومن همراه غزل هاي آبي آسمان كه تو سروده بودي به سوي عظمت سجده كردم چه آسان صدايت را در شاليزارهاي سبز شمال محو كردي و رويا گونه از برابر تقدير حوادث گذشتي و رفتي كه بذرهاي شادماني را سبز نشده بخشكاني + چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 0:13 نگارنده ستایش نرگسی |
شهسوار قصه ی تو کیست که این گونه توسن وار به تماشای فردا می روی بازگرد همانگونه که رفته ای نه مهربان تر! ونه زیبا تر! فقط بازگرد تا من تو را به تماشا بنشینم و از سکوت معصوم چشمانم تو را ببویم و نوازش کنم بگو که باز می گردی |