|
قصه را می خوانند غصه را می گریند ومنم درد سكوت پس مرا فریادكنيد كه دلم قصه زغم ها دارد... + جمعه نوزدهم بهمن 1386 18:47 نگارنده ستایش نرگسی |
امروز دلم هوای دلتنگی ترا دارد. هر جمعه آسمان دلم ابری و بارانی است می گویند جمعه می آیی.امروز بیاد تو دلم را به کوچه های خاطره می زنم . یادت هست در شب بورانی سرنوشتم . که مرگ مرا در چنته ی خود گرفته بود و می فشرد. صدایت کردم و مهربانانه و بیدریغ به دادم رسیدی. یادت هست نگاهم نکردی . متین و بی قرار رفتی . التماس دیدنت هنوز در نی نی چشمانم هویداست. کاش بر من نظاره می کردی تو که تا سرای تنهاییم آمده بودی کاش می دیدی چگونه در جوانی پیر و شکسته شده ام و لحظه های شادی آرزویم گشته. می گویند جمعه می آیی. باور کن اشکهای امروزم برای توست. تویی که دوستت دارم. از عشق های زمینی خسته و دلگیرم. نیک می دانی که چگونه ام. کاش آن زمان که ترا به ضامن آهو قسمت می دادم نگاهم می کردی. یاد آن شب و ترس و وحشت و حضور گرمت در کلبه ی پریشانی ام همیشه با من است بگو کجا می توانم با آرامشی غریب قدمهایت را منتظر باشم. قلبم پریشان و غمگین است . من مانده ام چه کنم. چه می شود بر من نظر کنی و با همه ی خطاهایم شفیعم گردی از سفره ی زندگی جز کاسه ای آرامش هیچ نمی خواهم. در تلاطم اینهمه دروغ ، نامردمی ، فریب من مانده ام و دلی شکسته که هیچ بند زنی ترمیمش نمی کند بگو کی می آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نرم تر از حریرم و سخت تر از سنگ من فریادی فراموش شده ام که مولوی در نی اش می دمید من عاشقی وامانده ام که عراقی در صومعه اش می دید من قطره اشکی لرزانم که پروین در چشم یتیمش می دید من نی لبکی دور افتاده ام که چوپان سالهاست مرده است. + جمعه نوزدهم بهمن 1386 13:42 نگارنده ستایش نرگسی |
برای دیدن رویت به رودها خواهم پیوست و دیدگانم را به ابرهای آسمان خواهم بخشید تا همراه آسمان گریه کنند و دستهایم هنگامی که اشک فرو می ریزد نام ترا خواهند نوشت مرا در آغوشت غرق نما تو که از مردن هم برایم زیباتری نا مهربانم! تو غمگین تر از زندگی هستی و هزاران سال در ذهنم موج خواهی زد من همان کودک زیبای دیروز م که لبها برای بوسیدنم بیتاب بودند و حال چون غریبی تنها مانده ام من نه لیلایی بودم که مجنونی برایم بگرید ونه شیرینی که فرهادی برایم بیستون سازد من زلیخایی وامانده ام در تخت آبی آسمان خواب آلود وتو! از یوسف زیباتری و فردا که رفتی من در فضا خواهم مرد نازنین غم را فراموش کن و بدان که ستایش تو ابر سرگردانی است که شبها برایت می گرید و نگینی است که بر انگشتر فراموشیت می درخشد. + یکشنبه هفتم بهمن 1386 9:39 نگارنده ستایش نرگسی |
مرا باور نداری سپیده ای به دیدار تنهاییم سفر کن من تورا در نی نی چشمان سحر به انتظار نشسته ام من تو را در کلام سحر آمیز یک نگاه به انتظار نشسته ام وِآرام آرام از نردبان نگاه تو بالا می روم می خواهم به بلندای نگاه تو بپیوندم باز گرد من تورا درآغوش چشمانم جای خواهم داد باز گرد من تورا در حریر نگاهم مست خواهم کرد باز گرد تا در نگاهم کلاف یادت را بپیچی و من هر صبحدم گره از نگاه مستت بگشایم. + چهارشنبه سوم بهمن 1386 23:54 نگارنده ستایش نرگسی |
صدايم كه مي كني اشكهايم بوي باران نگاهت مي دهند وغمگيني كوچه ها طعم تلخ وداعت صدايم كه مي كني چونان شكوفه بهاري مي شوم ، در بستر پاييزي روزگار صدايم كه مي كني بوي عشق مي گيرم و نداي آرامش صدايم كه مي كني به بلنداي معراج مي رسم صدايم كه مي كني كوههاي نگاهم فريادت را آواز مي كنند صدايم كه مي كني شاعري مي شوم از جنس ترانه دماي خونم ، به تابش ظهر مي رسد و تو لبريز از تمنا در سيناي سينه ام غوغا مي كني صدايم كه مي كني پر از تبسم ترانه مي شوم و كهكشان دلم را از عطر حضورت پر مي كنم صدايم كه مي كني از تاك هاي چشمانم ژاله مي چكد و تيغ آسمان شرمسار گريه ام مي ماند صدايم كه مي كني از مدار تكامل فراتر مي روم از بام نگاهت آتشفشان دلم ديدني است صدايم كه مي كني شيشه هاي دلم از صدايت مي لرزند صدايم كه مي كني آينه ها در حضور دلم عصاي معجزه مي گيرند و كفتران حرم مهتاب بر برج هاي خيس مژگانم مي نشينند اگر صدايم نكني !!!!! پنجره ي دلم شيشه هاي دو جداره ي اشك و لبخندم خسته مي شوند بسته مي شوند وشكسته مي شوند.... + دوشنبه یکم بهمن 1386 23:35 نگارنده ستایش نرگسی |
در بسترسنگلاخی خاطرهایم گمگشته ای مرا به تو می خواند تویی که نمی دانم چگونه بر محرم می نگری تاسوعا را چگونه معنا می کنی بر عاشورائیان چگونه می گریی نگفتنی ها را با تو می توان گفت هرچند می دانم در اوصاف ذهنم نمی گنجی کاش می توانستم هر فلق سوار بر شمیم تنهایی به دیدار خورشید سفر کنم و از او بپرسم در کوچباران عاشورا چگونه می تابید؟ از پشته پشته ابر بگذرم و بگویم نهایت تاسوعا را در کدامین فلق گریستند با نسیم خواهم گفت یاسهای پر پر زهرا (س) را با چه عطری شستشو دادند یا مهدی (ع) به من بگو با کدامین ستاره در آسمان خواهی درخشید بگو تا دورادور برایت جاده ها را با بوسه های انتظار سنگ فرش کنم و اشکهای ماتم حسین (ع) را در گلدان خاطرات بنشانم آسمان درخت ستاره مهتاب همه چشم براه حضور تو هستند که قامت سروگونه ات از شکاف پنجره ی نگاهم هویدا شود ظلم بی مهری بی عدالتی همه بر کرسی جاه تکیه دارند و می پندارند که نمی آیی من و کوچه و قلب تنها سر کوچه ی اقاقی نبش بهار نشسته به راهت قسم خورده ایم که تا روز موعود باور کنیم که می آیی و غم زدل می بری... + سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 23:19 نگارنده ستایش نرگسی |
از پله ها که بالا بیایی ، ورودت را به پرتو لبخندمان جشن خواهیم گرفت به اتاق که قدم بگذاری آغوشمان تکیه گاهت خواهد بود خواهرم شیرین جان روزگار سیاهی است که فراق تو دلمان را سیه پوش کرده و نبود تو بر باغچه ی دیده هامان آب می پاشد. و تو ای زهرای عزیز باز گرد آنچنان مهربان که رفته ای بازگرد آنچنان پرشتاب که انتظار می کشم باز گرد خوشی در قلبت را با من قسمت کن در زمستان بود بار سفر بستی یادت باشد نازنینم با من وداع نکردی و رفتی؟ + دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 21:13 نگارنده ستایش نرگسی |
|