|
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خسته شدم در امتداد بارانم می بارم و در این باریدن هیچ می شوم هیچ هیچ. کاش آفتابی بود کاش کسی بود در بلندای شب گریه می کنم ودر این گریستن مرا همدمی نیست عشقی دیگر نیست عشقی دیگر نیست عشقی دیگر نیست کاش دروغی نبود دروغی نبود دروغی نبود در سیاهی بختم سیاه می شوم چونان شبی بی ستاره ودر این سیاهی غرق تنهایی ام خدااااااااااااااااااااااااااااااا تو که دنیا را این همه زیبا آفریدی کاش ............... کسی چه می داند صدای شکستن قلبم مرا چگونه از بلندای نگاه مهربانی به هبوط نا رفیقی آشنا کرد؟؟؟؟؟ + یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 20:59 نگارنده ستایش نرگسی |
باور روزهاي تاريكم دل من چند قدم در راه است ده قدم تا عشق تا عاشورا و گلايه و ترديد بر نگاه غم نمي تازد من نه آنم كه سوگ جانان را به ولاي غربتش خوانم من گل نرگس بهاران را دوش در سينه ي نينوا ديدم كه تمام برگهايش را دست بوران غم زجا بركند غم درون سينه ام مي گفت زينب (س) و اين همه صبوري ودرد ! دشت ناز شقايق بود يك بغل ترانه و احساس يادگار ياس خانه ي دوست .............................. + جمعه بیست و یکم دی 1386 14:7 نگارنده ستایش نرگسی |
اي خدا بازم نخواه دلم هواش و بكنه اي خدا بازم نياد گريه تو چشمام بمونه اي خدا خسته شدم بگو كه آروم بمونه دل تنهاي من و مهر كي درمون مي كنه كي مياد كي مياد اشك من و پاك بكنه به خدا اشكاي من اسير بارون غمه همه ي زندگيم اسير اين درد و غمه كاشكي بارون كه مياد دلم هواش و نكنه همه ي قول قرارا كاشكي يادش بمونه كاشكي باور بكنه دلم زبي وفايياش دربدره كاشكي مي گفت .................. اي خدا باور ندارم ................. آن زمان كه حنجره ي تنهاييم مرا به غمي آشنا گريان كرد با خود گفتم عاشق شده ام باور كردم كه زنده ام باور كردم لمس دوست داشتن را باور كردم كه در سراي بي وفايي تكيه گاهي دارم از نسل آفتاب سرودم شعري را كه عشق بهانه اش بود گريستم از چشمي كه نهان خانه ي جانش بود باور كردم دوست داشتن را و زماني كوتاه را عاشقانه زيستم و ملتمسانه پرستشش كردم دستهاي مهربانش را بوسيدم و خستگي نگاهش را با اشكهايم ستردم شما كه نمي دانيد باورش كردم الهه اي شد زميني كه به يادگار معبود ستايشش كردم باور كردم مهري را كه هر روز چشمانت بعد از مدت زماني اندك به اشك آغشته كند نه از مهر از جفا از نامهرباني آن زمان كه به التماس ديدنش چشمهايت بر چار چوبه ي در خواب آلود مي گردد و او هرگز نمي آيد بهانه ي نيامدنش تكراري و لبريز نخواستن است چگونه باورش كردم ؟ التماس اشكهايم باران جفايش را بيشتر كرد و سراي پر نشاط زندگيم را غمخانه اي كرد پريشان مي دانست در غوغاي باورم چه مي گذرد نيك مي دانست ومن چگونه باور كنم؟؟؟؟؟؟؟ دوست داشتن را من باور ندارم . تو هم باور نداشته باش و در انتهای این تنهایی پژمرده ی پژمرده
+ دوشنبه هفدهم دی 1386 12:46 نگارنده ستایش نرگسی |
می روی می روی و بر نگاهت یاد من پژمرده است می روی و بر لبت فریاد من خشکیده است می روی و قصه ام را می بری می بری با خود فراموشش کنی می روی می روی و یاد من را می بری گریه های های هایم می بری می روی و دیده ام را بسته با خود می بری رازهای گفته و ناگفته را می روی کی آمدی؟! زینسان شتابان می روی آمدی تا قلب من را بشکنی شعله ی این آشنایی را به زیر پای خود خامش کنی گفته بودم هرزه شاعر نیستم ننگ و رنگ در رهم بیهوده اند گفته بودم دوستت دارم ولی... کاش دوستت دارم به لبها مرده بود کاش هرگز... باز می گردی ولیکن دیر دیر آن زمانی را که دیگر اشک نیست باز می گردی ولیکن آن زمانی را ترانه بی تو صدها آشیانه کرده است باز می گردی برای خنده ای آن زمانی را که دیگر خنده نیست باز می گردی زمانی را .... که جسمم مرده است....!! + سه شنبه یازدهم دی 1386 22:20 نگارنده ستایش نرگسی |
زندگي ناله ي تلخي است فرو ريخته درحلق زمان من و تو رهگذريم كه به اندوه و فراق ، ناله ي تلخ دلش مي شنويم زندگي چهره ي تبدار شب دلتنگيست زندگي لحظه ي سرماي تن پاييزيست زندگي غرش رعد و دل وحشي زده ي درياييست زندگي گوهر درد و صدفش تنهاييست ليك ،ليكن ياران همه روز و همه شب ناله اش پنهانيست واي واي آن روز اگر- دل به دريا زندو ناله اش از سينه برآيد بيرون آه! ويران كند او لحظه لحظه نفس گرم دل شيدايي آن زمان عشق و گريز آن زمان اشك و دعا به رخ عشق به ماندن همه دم مي نالند... كه دل زندگي از بار گران لبريز است كه نفس بر دل جانها تنگ است دل به دنيا بستن ، همه اش نيرنگ است زندگي غمگين است دل من غمگين است كوچه ها غمگين است دل پر نقش و نگار گل قالي ها هم غمگين است آسمان! بار گران اين همه تنهايي آسمان ! بار فراق اين همه رسوايي آسمان! سقف فروريخته از اشكت كو؟ نرم نرمك تب پر برفت كو؟ آسمان! سينه ي من غرق دلتنگيهاست آسمان بس كن و افسانه مكن كه دلي با تپش ثانيه ها مي لرزيد باز ترديد مكن كه نگاهش لرزيد زندگي ! چشمانم همه شب رسوايند زندگي ! گر گذري از گذر گاه نگار محبوب از جفايش ياد آر از وفايم ياد آر و بگو : كه دلم كه دلم از تپش ثانيه ها مي ترسد.. + دوشنبه دهم دی 1386 18:29 نگارنده ستایش نرگسی |
من از كوچه هاي شب گريختم ! و ترا كه عظمت همه ي دوست داشتن هارا در چنته ي مهرباني داري به باور نشستم از من مگريز باور كن بي تو نقش قالي هم نمي شوم چه رسد نقشي از هستي مرا پذيرا باش بي تو خسته مي مانم تا افسرده ترين باران بر من باريدن بگيرد من كولي آواره ي ديار دردم و تو چه آسان در من سكني گزيدي و من از سفر بريدم و تو خود هنوز مسافري و در سفري + چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 21:58 نگارنده ستایش نرگسی |
" عید قربان مبارک باد " "یلدا بر فرشته خویان اهورایی فرخنده باد" + چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 19:36 نگارنده ستایش نرگسی |
به سحر سپرده بودم که غمت نسیم وار است و شبی که ماه بوسید غم تو چه ناگوار است تو همیشه روز بودی چه شده غروب گشتی؟ چه شده که روزهایم زغمت کبود گشته به کجا سفر نمودی زسفر چه خیر دیدی تو چگونه دل بریدی؟ من شبی بیاد دارم که به گریه ره سپردم - و نسیم شب چه آرام غم دوریت به من داد. + سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 15:11 نگارنده ستایش نرگسی |
|