|
حلاج دلم بر دار مكافات رفت خون من بر گردن آلاله اي است كه از شكاف بيستون روييده بود - زجه هاي فرهاد عاشقش كرده بود مرگ كي مي آيي؟ من هر صبح بر چهره ي آب ورودت را منتظرم! به منصور بگوييد حلاج.... دل من بود كه بي دست وپاي بر شانه ي نحيف -نگاهم بر دار شد.... + سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 11:27 نگارنده ستایش نرگسی |
" امروز كه سر مستم از آهنگ صدايت بگذار بخوانم غزلي تازه برايت بگذار بگويم كمي از نرگس چشمت از شعله ي پنهاني گيسوي رهايت بگذار بگويم كه نگاه تو مرا كشت بشمار مرا جزو يكي از شهدايت چون حادثه مي ماند حضور تو شب پيش اي كاش كه تكثير شود حادثه هايت ديروز صداي تو كه از آينه بر خاست يكباره دلم ريخت در آغوش صدايت امروز من و اين غزل و اين تن تبدار آماده ي مرگيم ... بميريم برايت! " + دوشنبه نوزدهم آذر 1386 12:8 نگارنده ستایش نرگسی |
" با گل گفتم ابر چرا مي گريد ماتمزده نيست بر كجا مي گريد گل گفت اگر راست همي بايد گفت بر عمر من و عهد شما مي گريد"
+ یکشنبه هجدهم آذر 1386 17:24 نگارنده ستایش نرگسی |
+ شنبه هفدهم آذر 1386 17:30 نگارنده ستایش نرگسی |
".... و تباهي آغاز يافت سرود آنكه برفت و آنكس كه بجاي ماند آنجا كه عشق غزل نيست من عشق را سرودي كردم پر طبل تر زمرگ طرف ما شب نيست صدا با سكوت آشتي نمي كند كلمات انتظار مي كشند من با تو تنها نيستم ، هيچ كس با هيچ كس تنها نيست شب از ستاره ها تنهاتر است....." + شنبه هفدهم آذر 1386 17:13 نگارنده ستایش نرگسی |
"تماميت من چونان پيچكي بر ديواره خيالت پيچيده است و خيالت چون شمشير سبز آينه وار در تار و پود وجودم رخنه كرده است دردهاي من زيباست دردهاي من گاهي مثل اشك شادي ها در طلوع يك ديدار بر فراز روياهاست گرجه سخت گمنام است دردهاي من اما در نگاه يك لبخند مي توان فهميد." + جمعه شانزدهم آذر 1386 23:19 نگارنده ستایش نرگسی |
" مي روم اما دلم را نزدتان جا مي گذارم روي زخم بالهايم باز هم پا مي گذارم رهسپار شهر دردم ، آدمكها با شمايم روح خود را با خودم يك لحظه تنها ميگذارم " مي روم اما نه بدرودي نه اشكي نه اميدي پشت سر منزل به منزل هستي ام را ميگذارم يك دهان پيغام بر لبهاي خاموشم نشسته مي روم پاجاي پاي قاصدكها مي گذارم + یکشنبه یازدهم آذر 1386 12:34 نگارنده ستایش نرگسی |
عاشقي مقدور هر عياش نيست غم كشيدن صنعت نقاش نيست + یکشنبه یازدهم آذر 1386 12:26 نگارنده ستایش نرگسی |
خاک دیگر بر سر مژگان بی نم می کنم دست دل می گیرم و دریوزه ی غم می کنم + شنبه دهم آذر 1386 18:25 نگارنده ستایش نرگسی |
" امشب از این دریچه بیا در برابر دیدگان تو خواهم مرد کی می آیی؟ امشب هوای چشم من بارانی است دلم را می خواهم پیش همین باران جا بگذارم کاشکی زخم تو در جان داشتم مرکبی از نسل طوفان داشتم کاشکی جان فراوان داشتم... " + شنبه دهم آذر 1386 17:12 نگارنده ستایش نرگسی |
كسي آرزو داشت عاشق نباشم تو در كوچه هايم غزلخوان نباشي كسي آرزو داشت اشك در ديدگانم نگاهم در او عشق و ايمان نباشد مبادا نيايي ومن پژمرده گردم عروس پگاه زمستان بمانم تو كاري بكن تاكه تنها نمانم تو كاري بكن كه تا فصل رويش زچشمان من اشك شادي ببارد .. + پنجشنبه هشتم آذر 1386 19:4 نگارنده ستایش نرگسی |
تا تبسم بهاران بر پاییز نگاهم مستولی شود ترا در انتظارم + پنجشنبه هشتم آذر 1386 15:51 نگارنده ستایش نرگسی |
" سرايي را كه صاحب نيست ، ويراني است معمارش دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته " + پنجشنبه هشتم آذر 1386 14:1 نگارنده ستایش نرگسی |
" اگر نقاشی ام خوب بود از دنیا دست می کشیدم." + چهارشنبه هفتم آذر 1386 16:42 نگارنده ستایش نرگسی |
" گل گفت که من مظهر دینی دارم
با آل رسول(ص) همنشینی دارم
بویم زمحمد (ص)است ورویم زعلی (ع)
خلقی حسنی(ع) خویی حسینی(ع) دارم"
+ سه شنبه ششم آذر 1386 15:22 نگارنده ستایش نرگسی |
غنچه با دل گرفته گفت زندگي لب به خنده بستن است گوشه اي درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگي شكفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوي غنچه و گل از درون با غچه باز هم بگوش مي رسد تو چه فكر مي كني راستي كدام يك درست گفته اند من كه فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است هر چه باشد او گل است گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است. + سه شنبه ششم آذر 1386 15:9 نگارنده ستایش نرگسی |
+ دوشنبه پنجم آذر 1386 19:44 نگارنده ستایش نرگسی |
عاقل به كنار آب تا پل مي بست ديوانه ي پا برهنه از آب گذشت + دوشنبه پنجم آذر 1386 19:36 نگارنده ستایش نرگسی |
نازنين شبي به دوزخ تنهايي من بيا و مرا به بهشت تنهاييت ببر و بگذار بر تنهايي اندوهناكم ستاره ها بخندند و شكوفه ها در جمع بودنمان شكوفا شوند. + دوشنبه پنجم آذر 1386 19:8 نگارنده ستایش نرگسی |
|