|
+ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 19:49 نگارنده ستایش نرگسی |
با من حرف بزن بگو به التماس نگاهی مهربان درپیچ و خم های چشمانم در جستجویی ..... و... قصه های غصه ام را فریاد می کنی... ::::::::::::::::::::::::::::::::::: آنچنان غرقم به تنهایی که شاید سالها بگذرد یادت نباشد عشق غوغا می کند من سکوتم گریه های هر شب است ناله هایم داغهایی بر دل است بی وفا... تو کجایی؟ قصه ی قلبت کجاست؟؟ ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: + یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 11:35 نگارنده ستایش نرگسی |
من از آشنايان رودم تو از نسل باران كه دريا برايم ترا مي تپد بي بهانه!!!!!!!!! وبي شك تو هرصبح در بام نگاهت... نگاه مرا مي ربايي به آهي................ + پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 18:30 نگارنده ستایش نرگسی |
چون سه تاري بر لب طاقچه ي ذهن توام كي مرا از دل غم ساز كني؟؟ غم دل را تو كي آغاز كني؟ ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: + شنبه هفتم اردیبهشت 1387 22:38 نگارنده ستایش نرگسی |
بودنم را باور نكردي رفتنم را باوركن... كه از سايه سار بهار به فواره هاي بلند زندگي روزهاست آويخته ام و نخواستی که بدانی در اوج آرزوها فلك غدار ، فلكه فواره را بست و من فر و افتادم از آرزويي بلند كه حتي... در انگشتانه ي كوچك مادر بزرگ هم جا مي شد .............. بودنم را باور نكردي رفتنم را باور كن..... + دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 18:47 نگارنده ستایش نرگسی |
+ شنبه هفدهم فروردین 1387 8:16 نگارنده ستایش نرگسی |
|