|
يادت هست نيمكت چوبي پارك يادت هست پرسيدي چاي يا بستني ومن در چشمانم التماس موج مي زد التماس ماندنت كه تو نخواندي كتاب دلي را كه به تمام زبان دنيا ترجمه شده بود امروز بهار آمده و تو نيستي و من لبريز ترانه ي آمدنت نشسته ام مي دانم نمي آيي مي دانم در پاييز زندگيت خزاني دور گشته اي ديروز كه رفتي من در استمرار ماندنت نشستم و امروز اگر نيايي در التزام نيامدنت خواهم گريست... + یکشنبه یازدهم فروردین 1387 11:34 نگارنده ستایش نرگسی |
قطار بود و سكوت مرگبار شب كه ... بر روی ريلهاي آشفته سنگيني غم مرا به دوش مي كشيد. و باران شب آرزوهای نیلی مرا به مرداب می سپرد... + پنجشنبه هشتم فروردین 1387 16:49 نگارنده ستایش نرگسی |
|