|
در لابه لای چشمهای بارانی من غمی خانه دارد که ژاله وار به ترنم یک ترانه می بارد غمم را گر به باران نشویم چه کنم؟ آن چند قدمی که گفتم تا محرم رفت حال می گویم تا اربعین چند قدم فاصله مانده ای بانو!... اسطوره ی تنهایی ! من مقابل غمت چه ناچیزم و غمم که سینه ام می فشارد در مقابل قلب زخم دیده ات چه بیرنگ.... + دوشنبه ششم اسفند 1386 17:2 نگارنده ستایش نرگسی |
شب مهتابي آرام يادت تمام زخمهاي بسته وا كرد تو آن روزي كه من عاشق نبودم! براي چشمهاي بي سرشكم غزل ها ي بهاری مي سرودي و من خرسند بودم غافل اما ! كه در يك سنگلاخ خسته ي درد بياد آن غزل ها كه سرودي سرشك از ديدگان خود ببارم تو رفتي و غمت بر جاي ماندست + جمعه سوم اسفند 1386 23:36 نگارنده ستایش نرگسی |
|