|
سفر کرده بودم در لابه لای صخره ی
دلم هواي دلتنگي تو را دارد
+ سه شنبه سی ام بهمن 1386 11:11 نگارنده ستایش نرگسی |
اي روح تو در جانم دميده در قبله گاه روشن عشق گفتم : نمازم را بخوانم گفتي كه بايد وضوي عشق گيري گفتم كه از نقش آفرين اين ياد دارم كز عشق سازم من وضويي پرواز را تا بي نهايت قبله سازم تا ياربم يك كهكشان بر من ببخشد انديشه را تا دورها پرواز دادم چشم سياه زندگي را بر تكه ي الماس ايمان آب دادم صيقل زدم الماس ايمان را به مهتاب تا طرح زيباي غزل را آفريدم مژگان چشمت روشني بخش نگاهم اي روح عاشق من تو را در جام ديدم در شعله ي مهتابي يك عشق آرام اي جان عاشق من تو را در خواب ديدم زيبايي رخسار تو را در بند كردم چشم و دل وحشي كشت را من كشيدم خورشيدها از روح پر مهر نگاهت من عاريه از ابريشم مهتاب كردم عطر نفسهاي تو را تكرار كردم تا از غم فرداي ياران رسته باشم نيلوفر چشم تو را من خار كردم من بيقرار لطف بي حد تو بودم تا آنكه شب را با غمت هم قصه كردم با سرخي لبهاي شقايق روح تو را اي نازنين من رنگ كردم من شهر مهتاب زمين را خوب ديدم تا آن زماني را كه با تو يار بودم بر زير پايت فرشي از مهر بر سايبانت ابري از عشق اي نازنين من عشق را افسانه ديدم بر مرمر عشقم كه زنگ پاك صلح است من روي چون ماه تو را ترسيم كردم من اين همه گفتم وليكن قصه آن است من مي توانم رو به قلبت قبله سازم قلبي كه خود عاشق ترين قلب زمين است قلبي كه جانم در ره عشقش رهين است بگذار در تو به آرامش بگريم بگذار در مهر تو من غرق كردم آنگه بياد با تو بودن قبل از نيايش با روح تو وضوي عشق گيرم. "الهام گرفته از اوزان اشعار معاصر" + پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 15:35 نگارنده ستایش نرگسی |
كنار تبسم زيباي تو آرام گرفته بودم كه صدايي آرامشم را بر هم زد تو در آيينه زاييده شده بودي ومن فريادي بودم كه از سكوت جوانه مي زدم مرا به سجده فرا خواندي ومن همراه غزل هاي آبي آسمان كه تو سروده بودي به سوي عظمت سجده كردم چه آسان صدايت را در شاليزارهاي سبز شمال محو كردي و رويا گونه از برابر تقدير حوادث گذشتي و رفتي كه بذرهاي شادماني را سبز نشده بخشكاني + چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 0:13 نگارنده ستایش نرگسی |
|