|
شهسوار قصه ی تو کیست که این گونه توسن وار به تماشای فردا می روی بازگرد همانگونه که رفته ای نه مهربان تر! ونه زیبا تر! فقط بازگرد تا من تو را به تماشا بنشینم و از سکوت معصوم چشمانم تو را ببویم و نوازش کنم بگو که باز می گردی همراه آن بهاری که تمامی حرف خواهد بود بگو که تنها من- قصه ی قلب تو را می دانم تنها من با اقاقیای چشمانت انسی قدیمی دارم تو چگونه ای ؟ و اکنون بر بال کدام قوی سپید بال - نرد عشق می بازی من خسته ام و نیازمند وتا تو باز گردی چشمانم را سایه بان نگاهت خواهم کرد....
+ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 12:53 نگارنده ستایش نرگسی |
قصه را می خوانند غصه را می گریند ومنم درد سكوت پس مرا فریادكنيد كه دلم قصه زغم ها دارد... + جمعه نوزدهم بهمن 1386 18:47 نگارنده ستایش نرگسی |
امروز دلم هوای دلتنگی ترا دارد. هر جمعه آسمان دلم ابری و بارانی است می گویند جمعه می آیی.امروز بیاد تو دلم را به کوچه های خاطره می زنم . یادت هست در شب بورانی سرنوشتم . که مرگ مرا در چنته ی خود گرفته بود و می فشرد. صدایت کردم و مهربانانه و بیدریغ به دادم رسیدی. یادت هست نگاهم نکردی . متین و بی قرار رفتی . التماس دیدنت هنوز در نی نی چشمانم هویداست. کاش بر من نظاره می کردی تو که تا سرای تنهاییم آمده بودی کاش می دیدی چگونه در جوانی پیر و شکسته شده ام و لحظه های شادی آرزویم گشته. می گویند جمعه می آیی. باور کن اشکهای امروزم برای توست. تویی که دوستت دارم. از عشق های زمینی خسته و دلگیرم. نیک می دانی که چگونه ام. کاش آن زمان که ترا به ضامن آهو قسمت می دادم نگاهم می کردی. یاد آن شب و ترس و وحشت و حضور گرمت در کلبه ی پریشانی ام همیشه با من است بگو کجا می توانم با آرامشی غریب قدمهایت را منتظر باشم. قلبم پریشان و غمگین است . من مانده ام چه کنم. چه می شود بر من نظر کنی و با همه ی خطاهایم شفیعم گردی از سفره ی زندگی جز کاسه ای آرامش هیچ نمی خواهم. در تلاطم اینهمه دروغ ، نامردمی ، فریب من مانده ام و دلی شکسته که هیچ بند زنی ترمیمش نمی کند بگو کی می آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نرم تر از حریرم و سخت تر از سنگ من فریادی فراموش شده ام که مولوی در نی اش می دمید من عاشقی وامانده ام که عراقی در صومعه اش می دید من قطره اشکی لرزانم که پروین در چشم یتیمش می دید من نی لبکی دور افتاده ام که چوپان سالهاست مرده است. + جمعه نوزدهم بهمن 1386 13:42 نگارنده ستایش نرگسی |
ای تب تنهای یک حس غریب از صدای مهربانی بي نصيب با تپش های دلم ، بی وفایی ها مکن با سرشکم، لرزش بیتاب دلداری مکن من چو کفتر بر لب بام توام مهربان ، بر قلب من این همه ، سنگ اندازی مکن من که ویرانه شده کاشانه ام بی وفا ، با من دغل بازی مکن ای شمیم بوستان همدلی با من بی همنوا ، چهره پردازی مکن من که در قلب زمان ، جا مانده ام با نگاهت بر دو چشمم ، تیز پروازی مکن ای صدایت دلخوش تنهایی بی ریشه ام با غزلهای غمینم نغمه پردازی مکن من بسان مرغ شبگرد غزل های توام مهربان ، با من چنین نامهربانی ها مکن + پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 0:7 نگارنده ستایش نرگسی |
در پشت شیشه های عشق جدایی پنجه می کشید گویی اقاقیها از هم گریزانند صدای ناله می آید پرستو زار می گرید تمام آسمان غرق نیلوفر زمین خاکی زمان آبی زپیچکها حذر کن زآنکه تاب درد میزایند صدا از دور می آید زمین از مرگ لبریز است زن همسایه می گوید سفر کرده زره آمد همه در شوق دیدارش ولیکن کس نمی داند سفر کرده چگونه باز می آید در این گرداب رویاها زن همسایه میگرید در این فریادها گوید سفر کرده زره آمد ولی عشقش زسینه رفت و با پایان عشق آمد + سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 23:42 نگارنده ستایش نرگسی |
حلاج دلم بر دار مكافات رفت خون من بر گردن آلاله اي است كه از شكاف بيستون روييده بود - زجه هاي فرهاد عاشقش كرده بود مرگ كي مي آيي؟ من هر صبح بر چهره ي آب ورودت را منتظرم! به منصور بگوييد حلاج.... دل من بود كه بي دست وپاي بر شانه ي نحيف -نگاهم بر دار شد.... + سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 11:27 نگارنده ستایش نرگسی |
|