|
انگار تو در فراسوی لحظه ها درگیر ماندن و رفتنی دیشب دلواپسی نگاهت را مهتاب می دانست دیروز باران که نمی بارید ، فهمیدم با اقاقیِ چشمان سحر، در جدال بوده ای زندگی خبر از رویش یاس باران داشت توکجا جا مانده بودی؟ که چشمان خورشید تا فلق در درگاه خانه آویزان بود راست بگو چه رازی میان تو و نرگس آشفته بود با یاسمن از سحر، سرگرم دلبری بودی! مینا می گفت : با اطلسی نرد عشق باخته ای شاه پسند از فراقت ، محبوبه ی شب را درآغوش گرفته بودو زار می زد رازقی در سر در خانه بی صدا گریه می کرد تو از سینه ی پر درد لاله عباسی چه می دانی؟! تو نمی دانی ؟که نگرانی از چشمان نیلوفر دور نمی شود سپیده دم گل سرخ در خود کز کرده بود دلم نیامد از سوسن بپرسم تو کجایی؟ سنبل لباسِ بنفشِ اندوه به تن کرده بود در پرچین خار پشته ها نسترن با بنفشه، پشت سرت گلایه می کرد چه گفته بودی که لادن نامی از تو نزد شقایق نبرد یادت رفت در باختر نگاهت آسمان قلندری می کرد من در سکوت آسمان که ثانیه ای رعد و برق برایم عاریه گرفته بود، به تو اندیشیدم و با خود گفتم : باورم نمی شود که تو از لاله به باغبان گلایه کرده باشی همه جا حرف از تو بود. برای رفتن روز خوبی نبود می ماندی درون باغچه ! مگر باغبان از تو غمٌازی طلب کرده بود؟! باز می پرسم راستش را بگو: چه می خواهی که درون باغ و باغچه نیافته ای ؟! و آشفتگی رگباررا طغیان کرده ای! ابرها شاهدند که التماس ماندنت در گو نه های پر شبنم گلها نشسته بود و نسیم ، صبا را خبر می کرد تا قاصدک خبر ماندنت را نجوا کند... + شنبه بیست و نهم دی 1386 23:47 نگارنده ستایش نرگسی |
در بسترسنگلاخی خاطرهایم گمگشته ای مرا به تو می خواند تویی که نمی دانم چگونه بر محرم می نگری تاسوعا را چگونه معنا می کنی بر عاشورائیان چگونه می گریی نگفتنی ها را با تو می توان گفت هرچند می دانم در اوصاف ذهنم نمی گنجی کاش می توانستم هر فلق سوار بر شمیم تنهایی به دیدار خورشید سفر کنم و از او بپرسم در کوچباران عاشورا چگونه می تابید؟ از پشته پشته ابر بگذرم و بگویم نهایت تاسوعا را در کدامین فلق گریستند با نسیم خواهم گفت یاسهای پر پر زهرا (س) را با چه عطری شستشو دادند یا مهدی (ع) به من بگو با کدامین ستاره در آسمان خواهی درخشید بگو تا دورادور برایت جاده ها را با بوسه های انتظار سنگ فرش کنم و اشکهای ماتم حسین (ع) را در گلدان خاطرات بنشانم آسمان درخت ستاره مهتاب همه چشم براه حضور تو هستند که قامت سروگونه ات از شکاف پنجره ی نگاهم هویدا شود ظلم بی مهری بی عدالتی همه بر کرسی جاه تکیه دارند و می پندارند که نمی آیی من و کوچه و قلب تنها سر کوچه ی اقاقی نبش بهار نشسته به راهت قسم خورده ایم که تا روز موعود باور کنیم که می آیی و غم زدل می بری... + سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 23:19 نگارنده ستایش نرگسی |
از پله ها که بالا بیایی ، ورودت را به پرتو لبخندمان جشن خواهیم گرفت به اتاق که قدم بگذاری آغوشمان تکیه گاهت خواهد بود خواهرم شیرین جان روزگار سیاهی است که فراق تو دلمان را سیه پوش کرده و نبود تو بر باغچه ی دیده هامان آب می پاشد. و تو ای زهرای عزیز باز گرد آنچنان مهربان که رفته ای بازگرد آنچنان پرشتاب که انتظار می کشم باز گرد خوشی در قلبت را با من قسمت کن در زمستان بود بار سفر بستی یادت باشد نازنینم با من وداع نکردی و رفتی؟ + دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 21:13 نگارنده ستایش نرگسی |
رفته بودي كه گلي هديه كني و به همراه سحر سپيده دم باز آيي روزها آمدو رفت صبحها آمد و مرد و تو رفتي كه سحر باز آيي و منم چشم به راه ديدار منتظر با شاخه ي گل تو نرفتي كه دلت هديه كني رفته بودي كه گلي هديه كني شاخه ي نوگل عشق بر دلم پژمرده ودوچشمم پر اشك زغمت افسرده حال! كي مي آيي؟؟ منتظر مي مانم كه شبي مست وفا و دلي پر زصفا به برم باز آيي!... + شنبه بیست و دوم دی 1386 21:46 نگارنده ستایش نرگسی |
|