|
باور روزهاي تاريكم دل من چند قدم در راه است ده قدم تا عشق تا عاشورا و گلايه و ترديد بر نگاه غم نمي تازد من نه آنم كه سوگ جانان را به ولاي غربتش خوانم من گل نرگس بهاران را دوش در سينه ي نينوا ديدم كه تمام برگهايش را دست بوران غم زجا بركند غم درون سينه ام مي گفت زينب (س) و اين همه صبوري ودرد ! دشت ناز شقايق بود يك بغل ترانه و احساس يادگار ياس خانه ي دوست .............................. + جمعه بیست و یکم دی 1386 14:7 نگارنده ستایش نرگسی |
جامی به دست در پی آبی برای دوست آن ساقی صبور که آفتاب دولت دیدار یار بود عباس (ع) بود و لب تشنه ی کبوتران جامی به دست در پی آبی که تشنگان بلا سیراب او شوند اما باور نمی نمود نگاه مردانه ی حیدر دلواپس شکوه بر چشمه ی نگاه حسین (ع) می غنود زهرا (س) با دیده ی پدر در دشت کربلا چنان زار می گریست زینب(س) به باور مادر نمی رسید گلوی برادر چگونه دید؟؟ من هستم و محرم روز وصال دوست باور نمی کنی دلم دشت کربلاست... + جمعه بیست و یکم دی 1386 14:6 نگارنده ستایش نرگسی |
در غریبی غربت نشانه های باران را خواهی یافت از تبار یاس و نرگسند از یادگارهای مریم و رازقیند از اشک و بوسه اند در زلال محرمند در لابه لای عاشورا ناپیدایند می گریند و می بارند اشک را برای مظلومیت شقایق... "مرا بشناس ای با من غریبه،من اهل کوچه دلتنگی هستم + جمعه بیست و یکم دی 1386 13:59 نگارنده ستایش نرگسی |
سرایم را به غم بخشیدم تا غمخانه ی خود کند
هجرتی کردم عاشقانه از هجوم اندوه تا نگاهم بارانی ترین غزل عاشقی شود. از این سرای کوچ می کنم تا غم را در آن جا بگذارم انتظار اندوهناک را می سپارم به گذشته تا فردایم تبلوری از دوست داشتن باشد ستایش غریب زندگی بودم که غم را می سرودم حال ! سایه ای می شوم از عشق بر سطور لرزان زندگی ، استوار ! باشد که حق یاریم کند + چهارشنبه نوزدهم دی 1386 17:34 نگارنده ستایش نرگسی |
از محرم تا عاشورا چند قدم فاصله است ده قدم ! ده قدم تا عشق تا صبوري زينب(س) تا اشك فاطمه(س) در زلالي باران نگاه علي(ع) بود كه بدرقه مي كرد رشيدان دشت كربلا را حسين(ع) بود و تمامي عشق عباس (ع)بود و نداي يا اخوه چه كردند با يتميان حضرت دوست عاشقانه هاي محمد (ص) را سر بريدند نگاه باراني زهرا (س) را ديدند وباز شمر شدند و يزيد امروز نداي محرم از سكوت يك عشق به تجلي مي رسد و اشكهاي نديده ي زهرا (س)و علي(ع) خونهاي دشت نينوا را كربلا مي كند + چهارشنبه نوزدهم دی 1386 12:53 نگارنده ستایش نرگسی |
مرا باور کنید ناشناخته ترین آفریده ی زمینم
مرا در آغوش مهربان نگاهتان غرق کنید که لبریز خواستن امروز دلم بارید اما چشمانم جسارت باریدن ندارند امروز آفتاب تابید اما دلم ابری شد، لبریز باریدن اما نبارید سکوت کرد تا آرامش خدا لبخند زد تا دلواپسی حق دلم می گفت زنجره ها در زمستان خوابند باور کنید صدایشان را شنیدم یا حق یا حق می گفتند دلم دروغ نمی گوید دلم که آدم نیست دروغ بگوید الوهیتیست در خور ستودن مهربانیست در خور شکستن دیشب با باران حرف می زدم گفت : چرا قلبت را هدیه می کنی مهربانی می کنی وفاداری می کنی و شکسته و خسته باز در دستان نگاهت تنهایند خندیدم نه از سر شوق از اندوه گفتم: بگذار بشکنند بگذار دروغ بگویند بگذار زجه هایم رانشنوند من هستم و خدایم من می مانم و دلم چه کنم سرای باقی می ماند و دادخواست دلم من زندگی می کنم زیستن را عاشق می شوم حتی اگر باز قلبم را بشکنند چرا که قلبم جز عشق نمی شناسد چرا که قلبم جز عشق نمی شناسد + سه شنبه هجدهم دی 1386 13:59 نگارنده ستایش نرگسی |
فریاد غوغایی است در حنجره ی زمان گریز من و تو چه از ترس باشد چه از عشق قابل ستایش نیست ماندن شرط است و زیستن صبوری طراوتی شاعرانه است که شاید ثمری جز اندوه نباشد پس زندگی می کنم زیستن را و فراموش می کنم یادی را که یادم نمی کند + سه شنبه هجدهم دی 1386 11:5 نگارنده ستایش نرگسی |
من آن ابرم كه بارانت مرا در سنگلاخ بستر دريا نمي خواهد من امشب چشمهايم انتظار رويش فرداست ترا بر اوج يك بيداد مي بينم سراپا غفلتي ! دور از نگاه گرم ايماني تو از يك لايزال عشق مي ترسي تو تنها نغمه ي آواز يك كبكي خرامان ، دلپريشان مي روي بس دور من اينجا در نگاه عاطفه سرشار مي مانم من اينجا در غروب عشق مي خوانم جهان زيباست ومن در انتظار عشق مي مانم تو رفتي رفته باشي دگر بر دل نمي گيرم تو ديروزي ! ومن امروز مي مانم + سه شنبه هجدهم دی 1386 10:3 نگارنده ستایش نرگسی |
میان ما غزل بود و عشق
میان ما - قصه ی اندوهگین فراق غرور و عشق، در تو شکفته بود گفتی با خود چه داری ؟ و مهربانی از دیدگانم گذشت ودر دریای چشمانت شناور شد هردو رودر روی هم قبل از نخستین و آخرین دیدار مراسمی ساکت در جشن ما حکمفرما بود گویی در سکوت ما کویر سیراب می شد و آدمک برفی از سرما می نالید عشق ما مثل برف بود و مهربانیهامان بی نهایت اگر گرم می گرفتیم عشقمان آب می شد و اگر سرد می گرفتیم -منجمد اما ما می نالیدیم عشقمان تا ابد باقیست تا پیش از آنکه جدایمان کنند فکر واپسین روز آزارمان می داد چرا که همانند نیمروزی بودیم که غروب خاموشمان می کرد اما! ما با ستارگان هم پیوند خوردیم ولی آنها همه چیز را قسمت کردند حتی دستهای درهم گره خورده ی مارا... + سه شنبه هجدهم دی 1386 0:1 نگارنده ستایش نرگسی |
اي خدا بازم نخواه دلم هواش و بكنه اي خدا بازم نياد گريه تو چشمام بمونه اي خدا خسته شدم بگو كه آروم بمونه دل تنهاي من و مهر كي درمون مي كنه كي مياد كي مياد اشك من و پاك بكنه به خدا اشكاي من اسير بارون غمه همه ي زندگيم اسير اين درد و غمه كاشكي بارون كه مياد دلم هواش و نكنه همه ي قول قرارا كاشكي يادش بمونه كاشكي باور بكنه دلم زبي وفايياش دربدره كاشكي مي گفت .................. اي خدا باور ندارم ................. آن زمان كه حنجره ي تنهاييم مرا به غمي آشنا گريان كرد با خود گفتم عاشق شده ام باور كردم كه زنده ام باور كردم لمس دوست داشتن را باور كردم كه در سراي بي وفايي تكيه گاهي دارم از نسل آفتاب سرودم شعري را كه عشق بهانه اش بود گريستم از چشمي كه نهان خانه ي جانش بود باور كردم دوست داشتن را و زماني كوتاه را عاشقانه زيستم و ملتمسانه پرستشش كردم دستهاي مهربانش را بوسيدم و خستگي نگاهش را با اشكهايم ستردم شما كه نمي دانيد باورش كردم الهه اي شد زميني كه به يادگار معبود ستايشش كردم باور كردم مهري را كه هر روز چشمانت بعد از مدت زماني اندك به اشك آغشته كند نه از مهر از جفا از نامهرباني آن زمان كه به التماس ديدنش چشمهايت بر چار چوبه ي در خواب آلود مي گردد و او هرگز نمي آيد بهانه ي نيامدنش تكراري و لبريز نخواستن است چگونه باورش كردم ؟ التماس اشكهايم باران جفايش را بيشتر كرد و سراي پر نشاط زندگيم را غمخانه اي كرد پريشان مي دانست در غوغاي باورم چه مي گذرد نيك مي دانست ومن چگونه باور كنم؟؟؟؟؟؟؟ دوست داشتن را من باور ندارم . تو هم باور نداشته باش و در انتهای این تنهایی پژمرده ی پژمرده
+ دوشنبه هفدهم دی 1386 12:46 نگارنده ستایش نرگسی |
برف مي آيد كاش بتواند بپوشاند تمام اندوه خاكستري قلبم را برف مي آيد كاش منجمد كند تمام گرماي عشقي كه در سينه دارم برف مي آيد كاش سپيد سپيد كند لوح قلبم را تا مهري عشقي حتي كينه و بغضي در آن نماند برف مي آيد كاش سپيد شود ... تمام روياهاي در دل مانده ام مي خواهم برف ! مرا غرق در پاكي نگاه سپيد خود كني مي خواهم باور كنم كه زنده ام و بايد زندگي كنم... ديروز باران روزهايم را شست مي خواهم توهم شب تار نگاهم را سپيد كني برف بر من هم ببار.... + یکشنبه شانزدهم دی 1386 15:32 نگارنده ستایش نرگسی |
من دلم می خواهد از غم زرد و کبود و نگاه گرمت یک ترانه سازم رو به سمت چشمت از طلوع عشقم میخکی سرخ و قشنگ به دلت هدیه کنم وتو خود خواهی دید که دلم در پشت یک سبد تنهایی گل نرگس گشته تا به روز خورشید که طلوع خواهی کرد چشم به راهت هستم.... + شنبه پانزدهم دی 1386 15:12 نگارنده ستایش نرگسی |
|
|||||||||||