|
خواستم بگریزم از اندوه سنگین بر شانه های نحیف قلبم خواب دیدم با منی!!!!!!! نشانم دادی با سر انگشت بلورین درب باغ سبزی که نگاه باران در آن روییده بود خواستم بگریزم و در اندوه پریشان زندگیم فراموش شوم در رویایم شکفتی و نویدی دوباره دادی گفتی در امتداد بدرود وارد باغ سبزی می شوی که آفتاب بر آن نرم می تابد و تگرگ را در آن راهی نیست معبودم ؟! خواستم دیگر ننویسم و بگریزم از اندوه بر من باغ سبزت شکوفا شد و نگاه بهار در یخبندان دی در من رویش کرد... ومن ... + پنجشنبه سیزدهم دی 1386 12:2 نگارنده ستایش نرگسی |
خدا نگهدار
+ چهارشنبه دوازدهم دی 1386 12:39 نگارنده ستایش نرگسی
می روی می روی و بر نگاهت یاد من پژمرده است می روی و بر لبت فریاد من خشکیده است می روی و قصه ام را می بری می بری با خود فراموشش کنی می روی می روی و یاد من را می بری گریه های های هایم می بری می روی و دیده ام را بسته با خود می بری رازهای گفته و ناگفته را می روی کی آمدی؟! زینسان شتابان می روی آمدی تا قلب من را بشکنی شعله ی این آشنایی را به زیر پای خود خامش کنی گفته بودم هرزه شاعر نیستم ننگ و رنگ در رهم بیهوده اند گفته بودم دوستت دارم ولی... کاش دوستت دارم به لبها مرده بود کاش هرگز... باز می گردی ولیکن دیر دیر آن زمانی را که دیگر اشک نیست باز می گردی ولیکن آن زمانی را ترانه بی تو صدها آشیانه کرده است باز می گردی برای خنده ای آن زمانی را که دیگر خنده نیست باز می گردی زمانی را .... که جسمم مرده است....!! + سه شنبه یازدهم دی 1386 22:20 نگارنده ستایش نرگسی |
زندگي ناله ي تلخي است فرو ريخته درحلق زمان من و تو رهگذريم كه به اندوه و فراق ، ناله ي تلخ دلش مي شنويم زندگي چهره ي تبدار شب دلتنگيست زندگي لحظه ي سرماي تن پاييزيست زندگي غرش رعد و دل وحشي زده ي درياييست زندگي گوهر درد و صدفش تنهاييست ليك ،ليكن ياران همه روز و همه شب ناله اش پنهانيست واي واي آن روز اگر- دل به دريا زندو ناله اش از سينه برآيد بيرون آه! ويران كند او لحظه لحظه نفس گرم دل شيدايي آن زمان عشق و گريز آن زمان اشك و دعا به رخ عشق به ماندن همه دم مي نالند... كه دل زندگي از بار گران لبريز است كه نفس بر دل جانها تنگ است دل به دنيا بستن ، همه اش نيرنگ است زندگي غمگين است دل من غمگين است كوچه ها غمگين است دل پر نقش و نگار گل قالي ها هم غمگين است آسمان! بار گران اين همه تنهايي آسمان ! بار فراق اين همه رسوايي آسمان! سقف فروريخته از اشكت كو؟ نرم نرمك تب پر برفت كو؟ آسمان! سينه ي من غرق دلتنگيهاست آسمان بس كن و افسانه مكن كه دلي با تپش ثانيه ها مي لرزيد باز ترديد مكن كه نگاهش لرزيد زندگي ! چشمانم همه شب رسوايند زندگي ! گر گذري از گذر گاه نگار محبوب از جفايش ياد آر از وفايم ياد آر و بگو : كه دلم كه دلم از تپش ثانيه ها مي ترسد.. + دوشنبه دهم دی 1386 18:29 نگارنده ستایش نرگسی |
نمی دانم کدامین را بگویم غم رفتن، غم کینه ، غم عشق نمی دانم با کدامین خو بگیرم صبوری و جدایی ، کینه در دل تو از من پر گشودی بس سبکبال ندانستی دلم دیوانه ات بود دو چشم خیس و بارانی جسمم همیشه خاک عالم بر سرش بود + دوشنبه دهم دی 1386 10:16 نگارنده ستایش نرگسی |
هرگز در زندگيم نبودنت را باور نكردم ودر نبودنت، زندگيم را - مثل شهاب در شب ابري در اضطراب سفر زيستن را بر دوش چشمهايم تحمل كردم ابرها شاهدند كه بعد از رفتن بي وداع تو بر چهره ي آينه شكستم. + یکشنبه نهم دی 1386 13:18 نگارنده ستایش نرگسی |
|