|
" صورت یار مرا صورتگرا بی ناز کش چون به نازش می رسی بگذار من خود می کشم " + دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 17:39 نگارنده ستایش نرگسی |
اندوه بارانی ترین آرزوهایم در غمگینی یک باور به انتظار نشسته اند... + یکشنبه بیستم آبان 1386 9:53 نگارنده ستایش نرگسی |
به سردی گفت پاسخ آن فریبا درون قلب من مهرت فسرده درون جان و دیده منزلی نیست که هر گه زار گشتی رو بیاری دلم روزی سرا و خانه ات بود ولیکن از جفایت گشته ویران همان روزی که منتها کشیدم به رویم خنده ای پر نیش کردی نگفتی عاشق آزاری روا نیست نگفتی دوستیها را جفا نیست من اکنون چون گل پژمرده باغم نمی آید نوایی از ندایم کنون عاشق شدی ؟ اما چرا دیر کنون عاقل شدی ؟ اما چه دلگیر اسیر رنگ و دیدار تو بودم فدا و مست پیغام تو بودم چرا رفتی دلم را ریش کردی کنون پس آمدی ، بی خویش کردی من اینجا عشق را از خود زدودم تو چون رفتی منم در خود غنودم..... + یکشنبه بیستم آبان 1386 9:42 نگارنده ستایش نرگسی |
|