|
" با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست.. " " ای زندگی با همه پوچی از تو لبریزم " + یکشنبه سیزدهم آبان 1386 19:15 نگارنده ستایش نرگسی |
+ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 18:23 نگارنده ستایش نرگسی |
" گفتم هوای میکده غم می برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند " + یکشنبه سیزدهم آبان 1386 18:19 نگارنده ستایش نرگسی |
" آن دوست که هستی منش بود به دست با شیشه ی عمر من به بازی بنشست یک عمر دم از وفا و دلداری زد یک لحظه زد و گذشته ها را بشکست. " + جمعه یازدهم آبان 1386 12:4 نگارنده ستایش نرگسی |
" چه کسی گفته که - اکنون انسان از برای انسان تکیه گاه خوبی است؟ چه کسی گفته - مرا باور نیست آسمان ، بارانی است. " + جمعه یازدهم آبان 1386 12:1 نگارنده ستایش نرگسی |
" من او را بجای همه بر می گزینم و او می داند که من راست می گویم او همه را بجای من بر می گزیند ومن ... می دانم که همه دروغ می گویند " + جمعه یازدهم آبان 1386 11:57 نگارنده ستایش نرگسی |
" بعد از این ای مدعی چون بر در جانان روی من هم آیم از قفا و ایستم پهلوی تو یا ترا بینند و بگشایند در بر روی من یا مرا بینند و نگشایند در بر روی تو " + جمعه یازدهم آبان 1386 11:39 نگارنده ستایش نرگسی |
" من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج دیوارش دوستهایم بنشیینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد داخل خانه ی پر عشق و صفامان گردد یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی دوستی ما اینجاست . " + جمعه یازدهم آبان 1386 10:14 نگارنده ستایش نرگسی |
" آسمان صاف و دل من ابری غم و اندوه فراوان ، خدایا صبری " + جمعه یازدهم آبان 1386 8:50 نگارنده ستایش نرگسی |
می خواهم به زندگی بنگرم، آنگونه که هست نه آن گونه که من می خواهم می خواهم آرزوهایم را تجلی یافته باور کنم. و به امیدهایم بگویم انتظار رسیدنتان به قشنگی وصالتان می باشد به روایت زیباترین آیت ها ترا می یابم می خواهم اسطوره ی یک زیستن باشم می خواهم باشم و تا نبودن زندگی کنم می خواهم عشقی به دل داشته باشم که جادوگر قصه هایم گردد و من در بی خیالی یک هراس به فریفتگی این دلدادگی خندان باشم می خواهم زندگی کنم . می خواهم کودکانه دوست داشته باشم . تا هر مهری بی ریا و شیرین بر نگاهم بارانی گردد عاشقانه! کاش می دانست چگونه دوستش می دارم نه اینکه دوست داشتنم را اندازه بگیرد کاش می دانست عشق ورزیدن دنیایی کودکانه است که بی ریا و ساده بخاطر حتی لبخندی کسی را می توانی ببخشی یا دوستش بداری... باورم کن + پنجشنبه دهم آبان 1386 14:25 نگارنده ستایش نرگسی |
چنین با مهربانی خواندنت چیست؟ بدین نامهربانی راندنت چیست؟ بپرس از این دل دیوانه ی من که ای بیچاره عاشق ، ماندنت چیست؟ + چهارشنبه نهم آبان 1386 20:20 نگارنده ستایش نرگسی |
+ چهارشنبه نهم آبان 1386 20:5 نگارنده ستایش نرگسی |
آن بهاری که ز ره می آید غم واندوه ز دل می زاید آن شمیمی که مرا می خواند داغ این سینه ی پر سینه ی پر درد مرا می داند آن زمستان که زسر وا کردم همه ی عشق مرا محو نمود پس بهاران ، به چه خرسندم من عشق کم کم ز دلم رخ بنمود نرم نرمک غمت از سینه برفت وای تنها شده ام ! من و این تنهایی چه به هم می آییم. + چهارشنبه نهم آبان 1386 9:40 نگارنده ستایش نرگسی |
" روزگاریست که خوبی خفته است و بدی بیدار است . " + چهارشنبه نهم آبان 1386 9:0 نگارنده ستایش نرگسی |
نازنین را ناز من دلبر کجاست؟ در کدامین جاده من جامانده ام آن همان جایی که تو سجاده ات را در دلم وا کرده ای ---- و به رنگ عاشقی ---- زندگی را از فراسوی دلم دزدیده ای.. من کجا جا مانده ام.....
+ سه شنبه هشتم آبان 1386 19:29 نگارنده ستایش نرگسی |
" منتظر موندم به راهت تا همیشه چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه انتظارت تلخه مثل مردن دل مثل عشقی خام و باطل وای اگه فردا بیاد باز تو نیایی وای می خوام داد بزنم از این جدایی وای دیگه مردم ، دیگه مردم ، چقدر تو بی وفایی مگه من با تو بد کردم خدایی هر چی میخوای بگو ، اما نگو دوست ندارم هر چی می خوای بکن ولی بگو نمی ری از کنارم ترو خدا مثل غریبه ها دلم را هی نرنجون ترو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخوندون بخدا من می میرم... " + سه شنبه هشتم آبان 1386 17:49 نگارنده ستایش نرگسی |
به سپیده قسم که هر سپیده دم چشمان دلم روبروی خورشید است تا توبا خورشید طلوع کنی. به غروب خورشید سوگند که هر غروب ، دستان دلم به التماس باز گشتت رو به افول خورشید نیایش می کنند. نمی دانم کی خواهی آمد ؟ سپیده فلق یا غروب شفق.! خوب می دانم کی رفته ای ؟ اما نمی دانم کی باز می گردی یادم می آید سپیده ی سپید روز بود که بار سفر بستی؟ . نه ! غروب شفق بود که وداع کردی ؟ آه ! چه می گویم تو هرگز بار سفر نبستی ، تو هرگز وداع نکردی؟ تو نهایت همه ی خوبیها هستی ومن می خواهم همسفر جاده های خوبی تو باشم. گلو گاه تنگ ترین کوچه ها نام ترا خوب می دانند... چرا که نام ترا روزهاست تکرار کرده ام فریاد کرده ام . می دانم زیباترین کلام ، زمانی به روشنی می رسد که تو بر زبان جاری سازی. می دانی دلم برای تردی نگاهت به وسعت آسمان تنگ است. گوش دل می سپارم برای شنیدنت ، دلم به ظهور معجزه می اندیشد که تو بیایی منجی می شوی و به دادم نمی رسی؟؟!هادی می شوی راه بر من نمی گشایی ؟!! امروز سبد سبد یاس از باغچه ی آرزوهایم چیدم ودر گذر کوچه، فرش کردم. + سه شنبه هشتم آبان 1386 12:9 نگارنده ستایش نرگسی |
در غمگینی نگاهم به قاب تنهاییم پناه بردم بیاد آن روزها، آن روزها لحظه هایی که فروغ شاداب می سرود آن روزها چه شد روزهایی لبریز از پولک و شاخسارانش پر از گیلاس و خانه هارا در حفاظ سبز پیچکها مهربان می دید آن روزها را من حتی درون خواب و رویایم نخواهم دید فروغ شاید تو آن روز ها ، از شکاف پلکهایت آوازهایت بگوشت دلنشین بودند شاید که خوشبختی از نردبام کهنه ی چوبی بر گیسوان کاجهای پیر آینده را بر تو نوید می داد اما فروغ! روزهای من نه با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز می شد نه انتظار عید وگل دیدار دنیا را برایم دلنشین می کرد من آمدم تا چون پر مرغی تنهای تنها در اجتماع ، مدهوش و سر گردان آهسته آهسته شناور باشم.... + سه شنبه هشتم آبان 1386 11:37 نگارنده ستایش نرگسی |
|