|
" معلم چو آمد ناگه کلاس ، کلاسی همچو شهری فرو خفته در خواب بود. معلم جوان بود در آن زمان، ولیکن جوانی از او رخت بر بسته بود. سکوت غم آلود کلاس، صدای درشت معلم شکست. بیا احمد بیا درس امروزت را بخوان بیا تا که دائم، آن جا که سعدی چه گفت: احمد: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز - تو کز- توتوتو............ ای وای ای وای که تمام شعر یادش نبود . معلم بانگ سر داد ای احمد کودن بی شعور چرا نخواندی تو تمام درس خود به مانند دیگر رفیقان خود. احمد گفت : که آنان به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک معلم گفت: به من چه که مادر ز کف داده ای؟ به من چه که وجودت پر از کینه است؟ . احمد گفت : صبر کن کمی صبر کن شعر به یادم رسید تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی " + دوشنبه هفتم آبان 1386 14:3 نگارنده ستایش نرگسی |
دو دلداده که عاشق هم بودند و بدون دیدار زیستن نمی توانستند. با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگررا بیازمایند و هر کدام در انتظار دیگری چشم به راه بودند ، چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر خورده بودند : « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ...... + یکشنبه ششم آبان 1386 22:8 نگارنده ستایش نرگسی |
از کوچه که می آمدم غم را در نگاه متبسم همسایه گم کردم + یکشنبه ششم آبان 1386 21:35 نگارنده ستایش نرگسی |
من همان دختر خاموشی هایم که مرا مردی شب زده ------ از دنیا برد وبه دست تب دار اندوه سپرد من همان شاعر بی نام و دلم که مرا شاعری از شهر فسون به فریبای دل سنگی خود روح طناز مرا ------- می پژمرد من چو پاییز شدم و- تنم در غربت درد سوز تنهایی خویش را شعر سرود. + یکشنبه ششم آبان 1386 17:6 نگارنده ستایش نرگسی |
اگر کنار تو باشم ، همیشه می گویم برای زیستن اینک بهانه دارم من + شنبه پنجم آبان 1386 23:44 نگارنده ستایش نرگسی |
" ما ، هر دو ما....... آن قدر یکی هستیم که شب نمی تواند آن قدر آسمان باشد آسمان آن قدر پر خورشید آن قدر که من در تو منم........ " + شنبه پنجم آبان 1386 23:40 نگارنده ستایش نرگسی |
من ترا چون نوحی ناخدا می خواهم همچو موسی در پی طور بلند همچو عیسی بر گهواره ی مادر ناطق همچو ابراهیم در قربانگاه همچو ایوب صبور همچو داوود خوش آواز سرود همچو یونس نهان در ماهی همچو یعقوب بیاد یوسف همچو یک راز شقایق که محمد (ص )می خواند و علی (ع ) می فهمید و دو چشم زهرا (ُ س ) پای در مرکب ابر به دیدار پدر ، زار زار می بارید من ترا چون کودک پاک و معصوم به اندازه ی یک روز قشنگ دوست می دارم....
+ شنبه پنجم آبان 1386 20:35 نگارنده ستایش نرگسی |
" همسایه ، دوست ، آشنا هرگز مگو که یک دروغ کوچک قلب بزرگ ترا آلوده نمی سازد از بزرگان نقل است که: دروغ مهمانی است که اگر یک بار میزبانش شدی فردا صاحبخانه ات می شود. " + پنجشنبه سوم آبان 1386 23:48 نگارنده ستایش نرگسی |
در تنهایی یک باغ پژمردم.......... + پنجشنبه سوم آبان 1386 20:26 نگارنده ستایش نرگسی |
مثل تمام شبهای جمعه دلم گرفته هوای چشمام ابریه امشب به اندازه ی تمام تنهاییهام گریه کردم تو که اندازه ی تنهاییا مو نمی دونی امشب دلم شکست از بی همدمی ، از بی مهری ، از بی تفاوتی......... تو چه می دونی تنهایی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو از انتظار چه می دونی آن هنگام که بر آستان خانه چشمانت را بدوزی و کسی هرگز نیاید....................... + پنجشنبه سوم آبان 1386 20:6 نگارنده ستایش نرگسی |
به سحر سپرده بودم که غمت نسیم وار است وشبی که ماه بوسید غم تو چه ناگوار است تو همیشه روز بودی چه شده غروب گشتی؟ چه شده که روزهایم زغمت کبود گشته؟ به کجا سفر نمودی؟ زسفر چه خیر دیدی؟ تو چگونه دل بریدی؟ من شبی بیاد دارم که به گریه ره سپردم --- و نسیم شب چه آرام غم دوریت به من داد. + پنجشنبه سوم آبان 1386 13:19 نگارنده ستایش نرگسی |
* بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را* تو می دانی چه می خواهم نمی دانم چرا اینهمه دلتنگی گریبانم را می فشارد بارالها دستانم را در آسمانت بفشار تا اندوه از چشمانم محو گردند.......... + چهارشنبه دوم آبان 1386 23:0 نگارنده ستایش نرگسی |
" مادری رفت از سر شوق جامه ای شیک بهر خویش خرید دختر چهار ساله با قیچی بخشی از دامن لباس درید مادر از سر خشم سوزن را چند بار به دست طفل خلید شد سیاه دست طفل بهر نجات دکتر آن عضوناگزیر برید طفل بعد از عمل چو دیده گشو د دست خود را بجای خویش ندید دست دیگر نهاد بر بازو بنگر اینجا چه رقتی است پدید گفت با ناله مادرا زین پس نبرم جامه، دست من بدهید این بگفت و مرد .......مادر نیز مرد تا این سخن ز طفل شنید مادران عزیز این پندیسست که زغفلت به مادری چه رسید " + چهارشنبه دوم آبان 1386 21:2 نگارنده ستایش نرگسی |
" زنی را در وفا این بود کردار تو چون او باش اگر هستی وفادار اگر یاری کنی باری چنین کن عزیزان را وفاداری چنین کن پسر می گفت که ای مادر کجایی چو دست من فرو بست این جدایی چو آتش آمدی چون دود رفتی به دیدار پدر بس زود رفتی " + چهارشنبه دوم آبان 1386 19:51 نگارنده ستایش نرگسی |
تو از سراشیبی کدامین بلندی به هبوط قلب من رسیدی که من اینگونه مجنون وار ، ردای اندوه بر دوش کشیده ام + سه شنبه یکم آبان 1386 19:50 نگارنده ستایش نرگسی |
" می گفت چشم مستش با طره ی سیاهش من دم دهم فلان را ، تو در ربا کلاهش یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش " + سه شنبه یکم آبان 1386 16:30 نگارنده ستایش نرگسی |
" دردی اگر داری و همدردی نداری ، با چاه آن را در میان بگذار ! با چاه غم روی غم انداختن دردی است جانکاه ! ---- گفتند این را پیش از این ، اما نگفتند ، گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند ! آن گاه دردت را کجا فریاد کن . آه!! " + سه شنبه یکم آبان 1386 15:57 نگارنده ستایش نرگسی |
|